|
امروز یک گیلاس بلور که با گلهای خشک تزیین کرده بودم را آوردم برای همکارم.
همین دیروز شنیدم که "زیر آب " منو پیش رئیس زده ...
پ.ن: جایی خونده بودم"سراغ شعر اگر رفتی ,شلاق را فراموش کن ! تبر ببر! "
+
نوشته شده در سی ام مرداد 1386ساعت توسط ندا رستمی
|
در اين دنيا گاهي اتفاقاتي مي افتد كه تعبير و تفسيرش عجيب به نظر ميرسد... پدر و مادر من مثل خيلي هاي ديگه ارادت ويژه اي به امام حسين دارند . تقريبا چهار سال پيش در زمان صدام بود كه قسمت مادرم شد به تنهايي به زيارت برود . اما در طول اين مدت با وجود اينكه خيلي ها قانوني و غير قانوني به عراق مي رفتند به خاطر اوضاع ناامن عراق پدرم در اين مورد اقدامي نكرده بود. ... يك روزي يكي از اقوام بابا محسن كودكي به دنيا آورد كه اميدي به زنده بودنش نمي رفت .مادرم كه در همان بيمارستان كار ميكرد تلاش بسياري كرد . تا به خواست خدا كودك زنده ماند . نام او را بنا به نذري كه كرده بودند "ابوالفضل" نهادند . ... مادر بزرگ آرزوي زيارت دوباره عراق را داشت و در تدارك مقدمات سفرش بود اما با اوضاع داخلي عراق فرزندانش با اين سفر مخالف بودند كه تنها يك جمله او پدر را همراهش كرد تا مادرش تنها نباشد. ... ابوالفضل كودك 3 ماهه بعد از ماهها تحت نظر بودن در بخش NICU براي اداي دين همراه مادرش راهي ديار عاشقان مي گردد. واتفاقي نبود كه كاروان ابوالفضل كوچولو و مادر بزرگ يكي باشد... و پدر من در گرماي خردادماه -ناخواسته-مسئوليت مادر پير وهمچنين زن جوان و نوزادش را به دوش بگيرد. . . . و اتفاقي نيست كه از طرف حج و زيارت پيشنهاد مديريت كاروان به پدر داده مي شود ... و يكي يكي موانع كنار مي روند و ماه بعدي نرسيده پدر عازم سفر ديگري ميشود... چند روز پيش پدر ومادر ابوالفضل رو ديدم مي گفت:" خدا پدرت را خير بدهد انشاالله اجرش رو از آقا امام حسين بگيره." من هم با خودم فكر ميكردم كه گرفت و چه زود هم گرفت!! خوشا به حالش ! او كه نمي خواست به اين سفر برود اما چنان راهي شد كه مادام السفر شد در اين راه... به نظر شما اين توفيق چيزي غير از دعاي خير مردم است؟ ايكاش شما هم شيفتگي پدرم را ميديديد ...
+
نوشته شده در شانزدهم مرداد 1386ساعت توسط ندا رستمی
|
آخر اين هفته قراره بريم فومن ويه چند روزي رو بگرديم بعدش برگرديم سر كارامون . اينقدر اين روزها درگير زندگي شده ام كه روياهام دير به دير مي ايند سراغم . ميخوام برم و همه ي روياهامو دعوت كنم . بعد از ماهها فقط براي دو روز تونستم مرخصي بگيرم . ميخواهيم همراه بابا محسن بزنيم به دل طبيعت اون هم با ماشين و بنزين عاريه!! .... اين چند روزه در بدر دنبال بنزين مي گرديم بلكه از كارت سوخت باباي بابا محسن كمتر استفاده كنيم ! خب اخه شايد اونها خودشون بخواهند بروند مسافرت . حالا درسته كه ماشينشون رو به ما امانت دادند ... من و بابا محسن قراره كولر روشن نكنيم و با اجازه تون از بادهاي گرم تابستاني بهره ببريم .كه خيلي هم واسه پوست خوبه!؟ از صد تا سرعت هم بيشتر نرونيم تا بتونيم بيشتر از مناظر لذت ببريم!! اونجا هم كه رسيديم مبادرت به ورزش مفرح قدم زني و پياده روي كنيم و اينطور از دريا و جنگل و كوهستان ديدن كنيم! ... همين دو دقيقه پيش بابا محسن اس ام اس (ببخشيد پيام كوتاه) دادند كه :" مامان ندا ! به عنوان دست گرمي موفق به يافتن 20 ليتر بنزين آزاد شدم ." من هم بلافاصله برايش پيامك دادم :" آفرين عزيزم!" وكلي توي دلم قند آب شد و به بابا محسن افتخار كردم . شواليه هاي ديروز به نوعي دل محبوبشان را به دست مي اوردند و شوالیه هاي امروز هم اين مدلي ديگه... يافتن بنزين شده غول بي شاخ و دم واسه ي ما . آن هم بعد از اينكه كلي از رئيست منت كشي كردي و به زور دو روز مرخصي گرفتي !
+
نوشته شده در چهاردهم مرداد 1386ساعت توسط ندا رستمی
|
اگر روزی به تو می گفتند دخترکی خواهد آمد که قلب و روح و نفسش را ... به تو تقدیم کند. چه می گفتی؟ آری آنروز رسید ... دستانم را نمی بوسی؟؟
+
نوشته شده در چهاردهم مرداد 1386ساعت توسط ندا رستمی
|
می آیی... از همه جای این گسترده ی بی انتها و عشق را... در دریای طوفانی سینه ام آرام میدهی!
+
نوشته شده در چهاردهم مرداد 1386ساعت توسط ندا رستمی
|
صدای زنگ تلفن سالن غذا خوری سوپروایزر را به سمت تلفن کشاند. صدای حرفهایش را می شنیدم:"فلانی تویی؟ ....چرا صدایت ضعیفه؟.....گریه میکنی؟ ...... کی؟کجا؟آخه چرا؟ سکوت............اورژانس؟ .............یعنی کسی رو نداشتی تو رو ببره؟" مخاطبش یکی از خدمه های زن اداره بود. تماس قطع شد. سوپر وایزر نشست اما گرفته و ناباور! ارام پرسیدم: اتفاقی افتاده؟ با مکث گفت: خانم ... بود . شوهرو برادر شوهرش کتکش زدند بینی اش شکسته و لبش هم پاره شده. از اورژانس زنگ میزد .... ساکت شد . همه ساکت شدند هر ۴-۵ نفری که آنجا بودیم . یک سکوت غمگین... ومن یاد حرفهایی آن خانم افتادم که همین هفته پیش برایم درد دل کرده بود... که بارها شده وقتی خسته از کشیک شبانه اش به منزل رفته , همسرش را دیده , که فارغ از او و دردهایش آسوده بسترش را به گناه الوده است... واو چادر شرم به خود پیچیده , راهش را کج کرده و بی صدا پشت حیاط خانه , خودش را مخفی کرده , که شاید هیاهوی صبحگاه غریبه را از خانه اش بدر آورد ... ومن به این می اندیشیدم که وقتی خروج او را میدیده چه حسی داشته؟ و اکنون چه حسی دارد؟ درمانده و مجروح و بی پناه؟ خدای اطلسی ها با تو باشد پناه بیکسی ها با تو باشد تمام لحظه های شیرین یک عمر بجز دلواپسی ها با تو باشد
+
نوشته شده در دوم مرداد 1386ساعت توسط ندا رستمی
|
|
درباره وبلاگ
در خوابهایم بیدار میشوم در رویاهایم به خواب میروم... منوی اصلی
پیوندها
داستانهای سورا و عمه جونش دل نوشته هاي يه ديوونه كتابدوني خاتون شبستان قرني از باران يادداشت هاي يك دختر ترشيده عشق صداي فاصله هاست شاه آمفاكتوس سوم قصه هاي حياط پشتي گيلاس خانومي می بوسمت سیب وبلاگ همسران بيا بهار دکوراسیون تزئینات و خانه داری عسل و شکر عاشقانه های همسرانه روي ميز آشپزخانه روژين و روزگارش نوشته هاي يك بانوي خوب مطبخ خاله خانم تزئینات حدیث جعبه های کادویی و تزئینات روبانی فضول خانومی زيبا كده دیرتش باد پر گل معرفي و فروش فيلمهاي زير نويس فارسي .:: قالب ساز ::. وبلاگ پیام سلامی پیوندهای روزانه
آرشیو
آخرین نوشته ها
طراح قالب
powered by BLOGFA.COM |
